زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

ماه رمضون 94 و حواشی آن

1394/4/28 23:32
نویسنده : مامان رادين
965 بازدید
اشتراک گذاری

ماه رمضون 94 اومد و به سرعت هم رفت ...

 بعد از 4 سال  نمیدونستم بلاخره تصمیمم چیه، روزه بگیرم یا نه ؟

آخه یکمی با خدا قهر بودم و از دستش دلشکته ، حالا دلیلش بماند واسه وقتی که بزرگتر شدی که اگه صلاح دونستم میگم بهت ...

ماه رمضون که شروع شد ، تقریبا 4-5 روز اولش رو روزه نگرفتم  ، امــــــــــــــــا ...

از تقریباً از روز اول ماه اتفاقاتی افتاد که موج تازه ای تو زندگی ما و خانواده بابا حبیب اینا وارد شد و اون ...

اون اعلام علاقمندی عمـــــــو مجتبی به پرنسس آرزوهاش بعنی الهه جون بودش ...

خوب از همون روزهای اول درگیر میانجیگری این امر خیر بودم و مذاکرات سنگین و نفس گیری با عمــــو مجتبی و بابا حبیب اینا بودم  ...

که بلاخره طرفین حاضر به پذیرش صلح شدن و مراکرات 5+1 یعنی (بابا حبیب و مامان حاشی و بابا محسن و من و عمو مهدی و رادین) با عمو مجتبی به سر انجام رسید و وارد فاز جدیدی از اقدامات شدیم که اونم انجام مرحله اول از مراحل خواستگاری بود ...

قرار شد که جلسه اول خواستگاری با حضور من و مامان حاشی و عمـــو مجتبی  برگزار بشه ...

سه شنبه شب بود که بعد از افطار راهی شدیم ...

خوب طبق معمول جلسه اول که اولش برا همه سنگین و تا یخها باز بشه و اصل مطلب گفته بشه  تا 11:30 طول کشید و تا برسم به خونه ساعت 11:45 شد ...

وقتی رسیدم خونه با قیافه گرفته بابایی و بیحال شما روبرو شدم  اولش فکر کردم که بخاطر دوری من اینطوری شدی امـــــا بعد فهمیدم که بخاطر درد شکمت اونطوری بی حالی ...

تازه از استرس خواستگاری ( انگار برای خودم خواستگار اومده بود) راحت شدم که  این استرس یقمو گرفت...

بابا گفت که مدتی  بعد از رفتن من  هی بهونه منو گرفتی و بعد گفتی دلت درد میکنه و بعد هم شروع به گریه کردن کردی ...

خلاصه دل دردت لحظه به لحظه بدتر میشد و تا جایی که بلند شدم تا برات دم نوش گیاهی بزارم چون فکر میکردم که یا از باد کولر دلت درد گرفته  و یا بخاطر دستشویی رفتنت و آب بازی هات (چون یه دو هفته ای میشد که برا رفتن به دستشویی خودت رو تنها میفرستادم  و تو هم حسابی با آب دوش میگرفتی تا بیای بیرون ) بلاخره دم نوش رو خوردی و بعد از مدتی بالا آوردی هر چی خورده بودی و دیگه از اون به بعد هر جی میخوردی ببرون میاوردیش...

دیدم این وصعیت و داری و هر چی تلاش کردم نمیخوابیدی تا اینکه بردیمت بیمارستان قدس که مخصوص کودکان که ایشالا سر کارکنانش خراب بشه اون بیمارستان که اون موقع شب نه دکتر درست حسابی داره نه داروخانه باز ...

تو راه تو ماشین خوابت برد و با رفتن تو مطب بیدارت کردم تا دکتر بتونه معاینت کنه ، بعد از معاینه دوباره بالا آ.وردی و مطبش رو کثیف کردی اما خدا رو شکر مهربون بود دکتر و گفت ایرادی نداره میگم تمیز کنن ...

تشخیص دکتر یه ویروس جدید بود که شکم درد و استفراغ و بعد هم اسهال شروع میشد چون یه باری هم موقغ ادرار گفتی مثانت درد میکنه دکتر برات آ زمایش عفونت ادراری هم نوشت ....

دو تا آمپول(ضد تهوع) و شربت هم نوشت برات که این اولین آمپولی بود که تا حالا زدی ...

پیش خودم فک میکردم الان بیمارستان رو رو سرم خراب میکنی اما تا بابایی بره بیرون و اون موقع شب که 2 شب بود برات دارو بخره توجیهت کردم که برای سلامتیت مجبوری آمپول بزنی ...

بابا که اومد بردیمت اتاق تزریقات .اونقدر کثیف بود کاور روش که حالم بهم خورد تازه با اون وضع خانم بهم ایرادم گرفت که چرا کفش بچه رو در نیاوردی ...

امپول اولی رو که زدی زیاد داد نزدی اما دومیش رو که زد دستت رو هم زمان آوردی پشت که بگیری سوزنو که خدا رو شکر به موقع دستت رو گرفتم ...

بلاخره اومدیم خونه و بازم تو بغلم خوابیدی ...

گذاشتمت رو تختم تا بخوابی تا برا بابا سحری بزارم ، منم دو سه لقمه خوردم چون خیلی گرسنه بودم تا اینکه پا شدی ....

قرار بود غذای سنگین نخوری و ما هم باقالی پلو و مرغ داشتیم ...

دوباره اومدم پیشت تا بخوابونمت که دیدم پاهاتو میگیری و بیقراری ، دیگه درد پاهات امونتو بریده بود .منم خسته نمیدونستم چکار کنم  ...

خلاصه داروهاتو دادم که با خوردن شربت دوم دوباره بالا آوردی و بعد یکم خوابیدی همین که دلم گرم شد دوباره کف پاهاتو گرفتی و شروع کردی به پیچ خوردن ...

دیگه منم واقعا حال نداشتم از خستگی با اون وجود بلند شدم و پاهاتو ماساژ دادم تا اینکه اروم شدی و خوابیدی از 6 تا 8 خوابیدیم که دیدم بیدار شدی منم بردمت آشپزخونه تا بهت صبحونه بدم آخه نه شام خورده بودی و همه معدت بخاطر تهوع خالی بود شربتم که میخوردی ...

بعد اون یه بار دیگه بالا آودی و  باز درد پاهات و دل دردت شروع شد دیگه آسی شدم و دعوات کردم .گفتم :" بخواب دیگه ، کشتی منو " تا این که خوابت برد اما یه نیم ساعت بعد دوباره شروع کردی ...

به بابا گفتم این بچه هلاک شد پاشو برو دم بیمارستان پاستور تا ببینه دکتر امامی کی میاد که ببریمت ببیندت ... بلاخره با تماس با بیمارستان گفت 10-10:30 اونجاست دکتر ... دیگه طرفهای 11:00 صبح بهتر شده بودی .اما خیالم راحت نشد و به بابایی گفتم بره تا برات نوبت بگیره از مطب دکتر امامی ...

ساعت 3:35 بعد از یه تاخیر یه ساعته منشی اومد و ما هم آواره تو خیابون تا خانم بیاد اونم تو ماه رمضون با تشنگی و گشنگیش ...روزه که نبودم اما تو خیابون هم نمیشد چیزی خورد ... از خدا که دلگیر بودم با این اتفاق بیشترم شد ...

خداروشکر نفر اول بودیم اما دومین نفر رفتیم تو !!!

دکتر که معاینه کرد گفت همون ویروس ...

گلوت همه متورم بود و شربتهای دیشب رو کنسل کرد و جاش داروهای دیگه ای جایگزین کرد .ناراحتم شد که چرا دو تا آمپول داده بهت یکی هم کافی بود ... 

خوشحال(آخه همیشه مرسضی هات تو 5 شنبه اتفاق میفتاد که تا شنبه بشه و دکترت بیاد پدرم در میومد) از اینکه همه چی اوکی شده رفتیم خونه ............

امــــــــــــا .............

غروب که شد علایم جدیدی از یه بیماری دیگه مشاهده کردم و اون متورم شدن بیضه چپت بود ...

این روند ادامه  داشت تا 5 شنبه که تورم به اندازه گردو رسید و التهاب هم به اون اضافه شد ...

خیلی استرس داشتم بیشتر برای آیندت از اینکه زبونم لال باعث اقیم شدنت نشه یا زبونم هزار بار لال سرطانی چیزی نباشه ...

کلی اینترنت رو زیرو رو کردم تا ببینم از چیه اما به نتیجه نرسیدم ...

هزار فکر کردم که از چی میتونه باشه ، نیش حشره ، ضربه و ....؟؟؟

طاقت نیاوردم بعداز ظهر گفتم به بابا پاشو ببریمش دکتر .حالا از بابا انکار از من اصرار ...

یه وقتایی این بابات بد اعصاب خورد میکنه عصبانی...میگه تو عشق دکتر رفتنی هی از این دکتر به اون دکتر ...

اما با پافشاری من بردیمت یه دکتر عمومی خوب که از قضا بود ...

دیگه درد هم تو اون ناحیه بهت اضافه شده بود کلی باهات صحبت کردم که اجازه بدی دکتر معاینه کنه شما رو  چون میگفتی مامان مگه نگفتی بجز شما و بابا کسی اجازه نداره جیشتو ببینه پس چرا دکتر ببینه که بهت گفتم دکتر اشکالی نداره چون میخواد  بهمون بگه چرا اینطوری شدی ...

دکتر معاینه کرد و دارو داد و گفت بعد از سه روز بیارید دوباره چکش کنم ...

حالا تو این بین هم همچنان در حال مذاکره با طرفین بودیم تا بلاخره امر خیر سر بگیره ...

از 5 تا شنبه  با وجود خوردن شربت دیفین هیدرامین تورم به حد یه پرتقال رسید و التهاب در حد بالای خودش و درد فراوون به حدی که راه رفتن برات غیر ممکن بود ...

شنبه تا ساعت 4:00 بشه و خودمو به دکتر برشونم پدرم در اومد و وقتی به دکتر گفتم دکتر با حول اقدام به معاینت کرد  و با دیدن اون حجم از تورم گفت :"یا خدا ، اینو چرا اینطور کردین"...

اما با گذاشتن چراغ قوه روی بیضه هات بهم آ رامش خاطر داد که تورم بیضه نیست و  پوستت دچار تورم شده ...

خیال هر دومون که راحت شد که با خوردن دارو حل میشه ، گفت که از ضربه بوده این اتفاق ...

حالا نمیدونم اون شب که من رفته بودم برا خواستگاری عمو ، بابات چه بلایی سرت آورده ، نمیدونم حین بازی با توپ بهت ضربه خورده یا با هم کشتی گرفتین بهت فشار اومده نمیدونم متفکر...

دکتر گفت که فردا تلفنی از احوالت با خبرش کنم و روز سوم هم دوباره ببرمت تا ببیندت  دو تا دارو هم به داروهات اضافه کرد .بهت پماد بتامتازون که ضد حساسیت بود داد با شربت چرک خشک کن و گفتم تا چک کنه گلوت رو  که گفت خوب شده ...

قرار شد قبل از هر وعده پماد زدن 15 دقیقه تو اب ولرم بشینی تا پوستت نرم بشه ، این مرحلش خوب بود اما مرحله پماد زدن رو بخدا میرسوندی ما رو تا بزاری برات پماد بزنیم اونقدر که درد داشتی اما چاره ای نبود برا خوب شدن باید این دردها رو تحمل میکردی ...

سر سفره سحری بابایی گفت :" نمیخوای روزه بگیری ؟ " گفتم :" ببین آخه خدا رو نمیدونم چرا باهام اینطور میکنه ، اینم از رادین ..." چیزی نگفت بابایی ، همون حا نیت کردم که اگه رادینم خوب بشه بگیرم تمام روزه هامو ... از همون روز روزه گرفتم ...

فردا هم همون آش بود و همون کاسه .وقتی به دکتر تلفن کردم گفت نگران نباش خوب میشه ...و روز بعد بردمت دوباره مطب بدون هیچ تغییریتعجب ...

دوشنبه شد و وقتی رفتیم پیش دکتر ، چون بابایی روزه بود دلم نیومد صداش کنم و خودمون دو تایی رفتیم . دکتر دید که همون موقعیت دو روز پیش هستش و هیچ تغییری نکرده واسه همین دستور سونوگرافی نوشت برات ...

حالا ساعت 5 بود و ماه رمضون و چون تایم ویزیت مطب ها و مراکز گراف کوتاه بود هیچ جا قبول نمیکرد با وجود تاکید دکتر بر اورژانسی بودنش  یه سری هم گرافر خانم بودن و قبول نمیکردن منم که روزه داشتم از تشنگی خفه میشدم  ...

بلاخره بردمت میر عمـــــــــــــــاد منم که متنفرم از منت کردن ، امــــــــــا تا نمی فهمیدم چت شده خیالم راحت نمیشد .خلاصه تا 7 نوبتمون شد و رفتیم داخل و خانم دکترش میخواست معاینت کنه اما اصلا راضی نمیشدی اینقدر درد داشتی ... 

بلاخره دکتر گفت میخوام شکمت رو ببیمنم نترس ، میخوام عکسشو نشون بدم تو این تلویزیون تا ببینی تا یکم کوتاه اومدی .از فشاری که دکتر با دستگاه  بهت میداد چنان بی تابی میکردی و گریه و جیفی سر داده بودی که نگو منم مجبور شدم تمام بدنم رو بندازم روت تا تکون نخوری .اما خدا روشکر دکترش مهربون بود و باهامون مدارا کرد چون من اونقد اعصابم  این چند روزه بهم ریخته بود که مستعد دعوا کردن بودم ...

دکتر گفت که چیز مهمی نبوده و خیالم راحت باشه دیگه از اون به بعد خیالم راحت شد و بردم جواب گراف رو به دکترت هم نشون دادم و اونم گفت که خیالم راحت باشه و فردا دوباره تماس بگیرم تا تغییرات رو بگم  ...

تو ماشیم میگفتی ، مامان مگه خانم دکتر نگفت میخوام شکمتو ببینم پس چرا جیشمو دید گفتم مامان جون خانم دکتر خجالت میکشید بگه جیشتو میخوام ببینم واسه همین اینطوری گفت تا اینکه قانع شدی چون پیش خودت فک میکردی دروغ گفتیم بهت ...

شب مادری و بابا احمد اومدن دیدنت و شما خواب بودی رو مبل و اونقدر خسته بودی که  هر چی مادری صدات کرد حاضر نبودی چشماتو باز کنی  ، یواشکی به مادی نشون دادم که با دینش کلی وحشت کرد  و ناراحت شد...

فردا هم  وضع به همین منوال گذشت البته کمی تورمش کم شد تا  تماس گرفتم و گفتم و دکتر هم گفت خیالم راحت باشه تو سونوگرافی کردی و دیگه نگران نباش یه چند روز دیگه همه چی عادی ...

خدا رو شکر از روز بعد علایم بهبودی بهتر شد  و کم کم تورم کم شد اما همچنان ملتهب بود تا بلاخره التهابشم فروکش کرد و بعد از چند روز دردش هم خوابید ...

غروب 3 شنبه منو عمو مجتبی رفتیم تا برا الهه جون یه انگشتر بخریم تا براش نشون ببریم ...

تا 5 شنبه شب که رفتیم خواستگاری رسمی برای عمو مجتبی ...

خدا روشکر همه چی جفت و جور شد و دو طرف شرایطو پذیرفتن و همگی رضایتشون رو  برای سر گرفتن امر خیر اعلام کردن و برا عروس خانم نشون گذاشتیم ...

فردا هم برا اینکه محرم باشن تا در بیان بیرون  و برن دنبال کارهای  آزمایشگاه و محظر،آقای حسینی نماینده مجلس قزوین  به دعوت  پدر شوهری اومدن و  رفتیم خونه عروس تا صیغه موقت کنیمشون ...

با وجود اینکه روزه بودیم خیلی خوش گذشت و مهمونی خوبی بود  و تو همون مجلس چادر بخت عروس خانم هم بدست بنده بریده شد...

یک شنبه شب ، شب قدر بود و از اول ماه رمضون دلم میخواست شبهای قدر رو برم مسجد النبی بیاد سالهای اول عروسیم ...

خدا رو شکر شما هم 97% خوب شده بودی و رفتیم برای شب قدر مسجد النبی . شب خوبی بود ...

شب قدر بعدی رو هم بازم رفتیم همونجا و بعدی رو هم رفتیم  مسجد خیابون خودمون ...

شبهای قشنگی بود ...

چند روز بعدی ماه رمضون هم درگیر کارهای شیرین و خرید های دلپذیر برای عروس خانم بود . رفتیم  تا برای بله برون برای عروس پارچه بخریم ...

به دعوت خانواده عروس  یک شنبه، افطاری برای بله برون دعوت شدیم  به رستوران نمونه با حضور بزرگهای فامیل ...

با موفقیت بزرگ میهنمون هم تو مذاکرات شادی ما صد چندان شد ، امیدوارم همیشه کشورم سر افراز باشد و سر بلند ...

 

چند روز بعد هم  رفتیم حلقه خرون . حلقه عروس رو همونجا خریدیم که برای خودم گرفته بودم ...

و روز بعد هم من و بابا حبیب و مامان جاشی رفتیم تا برای عدیه سر عقد عروس خانم النگو بخریم ...

جشنجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشن

قرار شد روز عید فطر بریم محضر واسه عقد دایم ...

مریضی شما و کارهای عمو مجتبی باعث شد تا نتونم واسه افطاری مهمونی بدم واسه همین همگی رو دعوت کردم  به صرف صبحونه عید فطر به خونمون ...

مهمونی جالبی بود این دومین مهمونی صبجونه بود تو خونمون ، یکی چند روز بعد از تولدت  که مهمونی صبحونه کله پاچه خرون داشتیم ...

بعد نماز عید مهمونهامون اومدن ...

اینم از میز صبجونه ما تو روز عید ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آقای دوماد عزیـــــــــــــز جشن

 

 

اینم عشق من

 

بعد از رفتن مهمونها ، ما هم لباس پوشیدیم و رفتیم کرج چون بابایی اونجا کار داشت و بعد هم برگشتیم چون واسه ساعت 6:00 قرار محضر داشتیم و بعد هم رفتیـــــــــــــــــــــــــم محضر ...

تو تمام پروسه مراسمات مدام با بابایی خاطراتمون رو مرور میکردیم کلی کیف میکردیم  و شاد میشدیم از مرورش ...

ایشالا که عروی دوماد خوشبخت بشن و مامی هم یه روز شاهد خوشبختی گل پسرم با عروس نازم بشم تا اون روز دعا میکنم که آقا بزرگ شی و جنتلمن و با وقار ، درسخون بشی و دکتــــــــــــر ، با ایمان باشی و عاقل  و در کائنات  هم ، نیمه گمشده ات  نیز عروسی باشه همه چیز تمام "انشاء الله"

 

"به امــیـــــــــــــــد خوشبختی همه جوونهای سرزمینم "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)